منوچهر خان حكيم
33
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
دركشيد و بيرون آمده در انبار را قفل زد ، مى را در مجلس آورد . چون قرا خان يك جام از آن مى بخورد ، مرضىّ « 1 » طبعش افتاد . گفت : اى حريفان ! اين مى را بخوريد كه صفاى ديگر مىبخشد . پس ياران به خوردن مى دارو زده شروع كردند . چون سر ايشان از بادهء ناب گرم شد ، و نسيم منتظر بود كه دارو كى كار مىكند كه در آن اثنا قرا خان در خود اثر بيهوشى ديد . گفت : اى رئيس ! تو مگر دشمن مايى ، اين چگونه مىبود كه از ناف تا زبان من خشك شده است ؟ رئيس گفت : اى دلاور ! لات و عزّا نخواسته باشد كه از بندگان به شما بدى به ظهور رسد ، امّا بنده را نيز اين حال رو داده است . كه نسيم منتظر بود كه غلام بيهوش گرديده بر زمين نقش بست ، كه نسيم از عقب درخت بيرون آمده گفت : اى ليث ! چونى ؟ من هيچكدام از سالاران اسكندر را از اردو بيرون نبردم و تو قرا خان را يك فرسخ از اردو بيرون آوردى ، ديدى كه چگونه پى سرت آوردهام « 2 » كه چارده مثقال داروى مرا خوردهاى كه همينلحظه دانم چه بر سرت بايد آورد ، كه مرا نسيم عيار مىگويند كه هزار مثل تو عيّار را به توشه كشى برنمىدارم كه از اين سخن ، ليث و قرا خان دست به خنجر زده دنبال نسيم كردند كه در آن اثنا دارو كار خود را كرده بر زمين نقش بستند . نسيم بر سر ايشان دويد ، دست و گردن قرا خان را به خمّ كمند بسته و سعد و سعيد و ليث را برهنه كرده ، رخت آنها را با قرا خان در پردهء گليم پيچيده بر دوش كشيده متوجّه راه شد ، و على الصباح به همان گزستان رسيد . آيين خان را خلاص كرده متوجّه اردوى اسكندر شد . از آن جانب اسكندر در بارگاه جمشيدى قرار داشت كه صداى زنگ اورنگ « 3 » زمان برآمد . مهتر نسيم دوران رسيد ، كولهبار « 4 » عظيم در برابر اسكندر نهاد و سر فرود آورد . اسكندر گفت : اى سرهنگ ! كجا بودى ؟ گفت به اقبال پادشاه در تركآباد رفته بودم . سعد و سعيد را برهنه كرده و قرا خان را بسته به خدمت آوردم . اسكندر فرمود تا كرسى زرنگار از خزانه آوردند و در برابر تخت جمشيدى گذاشتند و مهتر دوران بر آن قرار گرفت و دفع بيهوشى قرا خان كردند . و چون قرا خان چشم گشود ، خود را در بارگاه
--> ( 1 ) . مرضىّ : پسنديده ، مورد رضايت . ( 2 ) . پى سر آوردن : سرگردان كردن . ( 3 ) . اورنگ : زينت و شادى و فر . ( 4 ) . اصل : كولبار .